صــبــــــح

صبح آمد دفتر این زندگی را باز کن

زیستن را با سلام تازه ای آغاز کن

روشن و شفاف باش و بی تخلف همچو روز

با نوای مهربانی عاشقی را ساز کن

با محبت آشتی کن همزبانی پیشه ساز

قلب خود را با صفای همدلی دمساز کن

گـُل بخند و گــُل شنو در گلشن این بوستان

غنچه های لحظه ها را با نوازش ناز کن

روز تازه ، فکرتازه ، راه تازه پیش گیر

عاشقی را با کلام تازه ای آواز کن

بگذر از امواج منفی همچو طوفان خــزر

سمت و سوی ساحل آرام دل پـرواز کن

    « روزتــون پــُر مهــر باد »


/ 8 نظر / 22 بازدید
پروانه

خخخخخ..سلام صبح شمام بخیر[نیشخند]خوچیه؟الانم بامداده دیگه[نیشخند]من دو روزه از رشت اومدم تهران.از شنبه میرم سرکار.تو یه شرکتی که محل کار قبلیم نمایندگیش بود.الان خونه فامیلمون هستم.از فردا دیگه باید برم خونه جدیدی که گفتم رو جمع و جور کنم.وای نمیدونید چقدر سخته.تازه کار تو این شرکتم تا خوده شب باید باشم.اما حقوقش خوبه[چشمک]خلاصه اینکه تا الان خوش گذروندم اما بعد این کارو کارو کار....البته بازم خوش میگذرونم راستی از اینجا به زهرا خانوم سلام میگم.خوبی خانوم دکتر؟[پلک] احمد آقا عروسیتون منو یادتون نره ه ه[ابرو][نیشخند]اگه وقت نکنم نظر بذارم اما میخونمتون همچنان.حالا ببینم کارم چجوریه.شاید انقدرام وحشتناک نباشه.وای چقدر حرف زدم[نیشخند]

Zahra

شب و شبنم را دوست دارم؛ چون صبح، ادامه آنهاست. صبح را زودتر از همه گنجشک ها آغاز می کنم. من پر از سلام های تازه ام. هر صبح، بیدار می شوم تا آشتی نسیم و برگ درختان را تماشا کنم و به همه آنهایی که فراموش شده اند، فکر کنم. هر صبح، بر می خیزم تا دروازه های آسمان را به روی پنجره های بسته زندگی بگشایم. هنوز امید در صبح های زمین قدم می زند. هنوز بوی خوشبختی را می شود از گلوی گلدان ها بویید.

Zahra

سلاااااااااام .. ببخش که من با تأخیر اومدم اینجا شعر زیبا و پر معنائیه .......[گل][قلب]

Zahra

ﺑﺎﺯﻫﻢ ﺻﺪﺍﻱ ﮔﺮﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﺁﻓﺘﺎﺏ! ﺑﺎﺯﻫﻢ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﺩﻟﻨﻮﺍﺯﺻﺒﺢ ﻳﻚ ﻃﻠﻮﻉ ﺗﺎﺯﻩ !ﻳﻚ ﺳﻼﻡ ﺻﺒﺢ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺑﺨﻴﺮ ﻭ ﻧﯿﮑﯽ " اینا رو بابت صبحات میذارماااااااااااا .... [لبخند] باز متلک بارونمون نکنی " [نگران]

Zahra

دلم امشب گرفته ؛ یک غزل سربسته می خواهد و یا شعری پـــُر از احساسهای خسته می خواهد نگاهم در افق دنبال خورشید است ، یا اینجا دلی خالی تر از خالی و چشمی شسته می خواهد ! قلم شد مونس تنهائی و شبهای پــُر دردم ولی دست قضایش این چنین بشکسته می خواهد گلویم داغدار لحظه ای فریاد شد ، اما چرا او را سکوت مبهمی پیوسته می خواهد سـرم سخت است اما چینی تنهائیم نازک قدمهای تو را سویش کمی آهسته می خواهد درون سینه عشقی را که پنهان کرده ام حالا زمانه کوس رسوائی سر گلدسته می خواهد [گل][قلب]

Zahra

سلام پروانه خانوم .. ممنونم [قلب] شما چطورین ؟ وبلاگ دارماااااااااااااا [تعجب]